به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم که دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.
وقتی می خواهیم از فواید چیزی سخن گوییم، باید ابتدا واژه ی فایده را معنا کنیم تا بهتر و دقیق تر بتوانیم فواید آن چیز را بررسی کنیم. ممکن است در موارد مختلف فایده معنای متفاوتی داشته باشد. مثلا اگر بگوییم فایده یعنی ضرر نرساندن، یک معنای کلی را به کار برده ایم که در همه ی موارد صدق نمی کند. زهر مار به انسان و خیلی دیگر از جانوران ضرر می رساند؛ حال انکه از همین زهر مار برای تولید برخی دارو ها و یا پاد زهرها استفاده می گردد. پس زهر مار هم فواید و هم ضرر هایی را دارد. ما می توانیم بگوییم که فایده یعنی تاثیر مثبت گذاشتن و یا ارتقا دادن. مثلا می گوییم شیر فایده دارد چون باعث رشد و استحکام استخوان ها می گردد.
خواندن متون ادبی نیز برای ما فایده دارد چون باعث افزایش اطلاعات و دانسته هایمان می گردد و خیلی موارد جدید را به ما می آموزد. ما با خواندن متون ادبی با معانی بسیاری از لغت های جدید آشنا می گردیم. برخی از متون ادبی هم که راجع به لغت و زبان هستند، بسیاری از دستور زبان ها و واژه ها را به ما می آموزند. پس می گوییم خواندن متون ادبی برای ما فایده دارد.
خواندن ادبیات و متون ادبی هر ملیت و کشوری ما را با برخی از آداب و رسوم و فرهنگ های آن ملیت و یا کشور آشنا می سازد. ما وظیفه داریم که با سنت ها و فرهنگ های رایج در گذشته ی کشورمان آشنا گردیم؛ پس باید متون ادبی مختلف این سرزمین را بخوانیم. با خواندن چنین متونی در می یابیم که در گذشته برای بسیاری مفاهیم، از واژه های دیگری استفاده می شده و یا اینکه از خیلی از واژه های امروزی به معنای دیگری استفاده می شده است.
امروزه رسانه های تصویری و اینترنت در جهان گسترش بسیار یافته است؛ اما این به این معنا نیست که ما دیگر احتیاجی به خواندن متون ادبی نداریم. یکی از رسانه های تصویری بسیار رایج، تلویزیون است. در تلویزیون برنامه های مختلفی نشان داده می شود. در بسیاری از فیلم های امروزی از واژه های ساختگی غیر ادبی و بسیار بی مفهومی همچون باحال، ای ول، خالی بند و ... استفاده می گردد. ما باید همواره متون ادبی را بخوانیم تا بدانیم از چه واژه های ادبی و زیبایی چه در سخن گویی و چه در نوشتار استفاده نماییم.
متون ادبی علاوه بر اینکه چیزهای زیادی را به ما می آموزند، بر روح و احساساتمان نیز تاثیر می گذارند. ما همیشه به آفرینش و خواندن متون ادبی نیاز داریم از آن جهت که هم با نویسندگان و شعرای سرزمین خود و دیگر سرزمین ها آشنا گردیم و هم در زمینه ی لغت و زبان چیزهای جدیدی بیاموزیم. متون ادبی انواع مختلفی دارند که هر یک به نوبه ی خود تاثیر متفاوتی روی خواننده می گذارند. همچنین ما می بینیم که متون ادبی کشورمان در زمان های مختلف متفاوت بوده است. مثلا ادبیات پیش از مشروطه و بعد از آن با هم متفاوت است.
ما می توانیم ادبیات را هم نوعی علم بدانیم و هم نوعی هنر. هنر از آن جهت که روی روح و احساساتمان تاثیر می گذارد و علم از آن جهت که چیز های جدیدی را به ما می آموزد. پس مسلما خواندن متون ادبی همیشه برای ما لازم است.
داستان رمی داستانی است راجع به پسری که در ظاهر بسیار سر به زیر و درستکار است ولی در باطن افکار دیگری را در سر می پروراند. این داستان به خیلی از باورهای غلط جامعه هم اشاره می کند و این اشاره ای که به شیطان و سنگ زدن او شده، ارتباط بسیار محکمی با داستان دارد.
یک باور غلط جامعه در این است که خیلی ها اینگونه می اندیشند که هر کس در ظاهر سر به زیر بوده و به حج و مکه و مراسم رمی جمرات رود، بسیار مومن و درستکار است؛ حال آنکه ما در این داستان دیدیم پسری که در ظاهر سر به زیر بوده و حتی به حج و مراسم رمی هم رفته، در سر افکاری اشتباه را می پرورانده است.
باور غلط دیگر این است که برخی افراد خیال می کنند همین که در یک مراسم مذهبی یا عبادتی شرکت می کنند، کافی است که گناهانشان بخشوده گردد. عبادت موجب جلب موهبت و تایید حق می گردد، اما به این شرط که با توجه و خلوص این عبادت صورت گیرد. در این داستان دیدیم که پسر جوان در عین اینکه در چنین مراسمی شرکت کرده بود، حواس و توجهش به حق و عبادتش نبوده، بلکه مدام توجهش به سوی آن زن سیاه پوست بوده و به دنبال آن، خاطرات قدیمی اش را به یاد می آورده است.
و یک باور غلط دیگر اینکه خیلی از افرادی که در مراسم رمی شرکت می کنند، فکر می کنند همین که با سنگ شیاطین را در ظاهر بکوبند و از بین ببرند کافی است و دیگر سعی در راندن شیطان درون خود نمی کنند. در این داستان نیز می بینیم با وجود اینکه آن پسر جوان خوانده بود و با دقت به ذهن سپرده بود که : "شیطان را علاوه بر درون، در نماد هم باید سنگباران کرد و راند."، تنها به فکر راندن نمادین شیطان بود و سعی در راندن شیطان درونی خود نکرد تا آنکه خود نیز با آن افکار شومش به وجودی شیطانی مبدل گردید.
باور غلط دیگری هم در جامعه وجود دارد که برخی اینگونه می اندیشند که زنانی که حجاب خود را رعایت نمی کنند و بدن خود را به نمایش می گذارند، پاکدامن نیستند. ما در این داستان دیدیم، همان زن سیاهپوست که تازه نا خواسته بازویش از زیر حوله ی سفید بیرون آمده بود، چقدر به عبادتش اهمیت می داده که حتی در آخر با گفته ی آن پسر جوان عصبانی گردید و وجود شیطانی اش را با سنگ کوفت. این نشان می دهد که آن زن حتی فریب ظاهر این شیطان را نخورده و این شیطان ظاهری را نیز با سنگ کوبیده است.
این ها موارد مهمی بودند که این داستان به آنها اشاره داشته است. مواردی فرعی نیز وجود دارند که از خواندن این داستان برداشت می شوند. مثلا اینکه با خواندن این داستان در می یابیم که آن جوان نوعی بیمار روانی بوده است؛ چه که وقتی از یک بازوی براق و نرم خوشش می آمده و لذت می برده، هوس می کرد آن را با اتوی داغ بسوزاند.
اینکه نویسنده ی داستان هوس کردن پسر را برای بوسیدن گونه های گل انداخته ی آن دختر سیزده چهارده ساله از روی احترام و تقدس می دانسته و نه از روی غریزه، با باورها و ارزش های جامعه مغایرت دارد. هیچ شخصی چنین حالت و خواسته ای را جز از روی هوس و غریزه نمی داند. اما همین که با لبخند دختر، خجالت زده و شرمگین شد و یا اینکه حتی در مراسم رمی چندین بار سعی در بیرون راندن آن زن از ذهنش کرد، نشانه ای از ضمیر پاکش داشت؛ اما بالاخره در کشمکش میان شیطان و وجدانش، شیطان پیروز گردید. این مسئله به یک باور غلط دیگر که در جامعه رواج دارد اشاره می کند و آن اینکه اکثر افراد جامعه اینگونه می پندارند که زن باید بیش از حد محدود گردیده و خود را بپوشاند تا مردی به گناه نیفتد؛ در صورتی که این مردها هستند که باید رفتار و اخلاق خود را اصلاح کرده و به یک زن به دید بدی ننگرند. زن هم باید عفت و عصمت را رعایت کند، ولی اگر مردها با چشم پاک و به دور از هوس به زنان نگاه کنند، هیچگاه با دیدن بدن یک زن که حتی نا خواسته از زیر پوششش بیرون آمده باشد، غرایز و هوسشان برانگیخته نمی گردد.
این بخش از داستان که می گوید: "ياد ميوهي ممنوع و آدم ازلي او را به خود آورد، سر برگرداند؛ غريو شادي، نهر آفتاب،سيل به هم آميختهي انسان و همه سرازير به تنگهي منا. ناليد: «مِن شَر الوسواسِالخناس.» و فكر كرد: «آنچه ميزني حساب نيست، آنچه ميخورد حساب است. هفت سنگ به اندازه، هر شيطان هفت سنگ كه هفت، عدد كثرت است. يعني بيشمار. نشان كن و بزن. آنگاه سه بت، سه مظهر شيطاني در زير پاي تو به زانو درميآيند، فاتح تويي.» اينهارا جايي خوانده بود، فرياد زد: لبیک، لبیک" و در ادامه ی داستان که به دنبال این فکر دوباره سر به سمت چپ بر می گرداند که آن زن را ببیند، نشان می دهد که آن پسر فقط چیزهایی را شنیده یا خوانده و توجهی به آنها ندارد و باز به دنبال خیالات خود می رود. این جوان اینگونه می پندارد که شیطان فقط همان است که آن را با سنگ می کوبد و غافل است از اینکه شیطان در فکر و ذهن خود او نفوذ کرده است.
در آخر داستان هم که همه ی افراد همراه آن زن سیاه پوست به پسر هفت سنگشان را کوبیدند، می تواند نشان دهنده ی این باشد که کسی که چنین افکار و رفتاری دارد، بر هیچ کس پوشیده نیست که شیطان در جلدش فرو رفته و هیچ توجیهی به دور از غریزه و هوس بودن این افکار پلید را اثبات نمی کند.
عنوان هر متنی، چه نظم باشد چه نثر، بیان کننده ی اصلی موضوع و هدف متن است. عنوان این شعر نیز – آری بهار همین است – بیان کننده ی این است که موضوع و هدف اصلی این شعر راجع به فصل بهار و خصوصیات آن است؛ کما اینکه در متن شعر نیز می بینیم که راجع به بهار و خصوصیات این فصل نوشته شده است.
در این شعر از تضادهایی نیز استفاده شده، از جمله: بی خود و خود، سبز (شاداب و با طراوت) و آشفته، پرواز کردن و فرو افتادن، سراغ از چیزی گرفتن و سکوت کردن، از دست رفتن و ماندن. این تضادها معانی و مفاهیم مختلفی را در شعر ایجاد می کنند.
گاهی باران کمانچه ی رنگینش را بر می دارد برای آفتاب می زند؛ در اینجا منظور از کمانچه ی رنگین، رنگین کمان است. می توان گفت به خاطر کمانی شکل بودن رنگین کمان آن را به یک کمانچه ی رنگین تشبیه کرده است. اینکه گفته شده باران کمانچه ی رنگینش را بر می دارد، به این دلیل است که بارش باران باعث ایجاد رنگین کمان و درخشش آن در نور آفتاب پس از باران می شود. گاهی پس از باران آبی که در چاله ها و گودال ها جمع می شود با وزش باد به آرامی موج های ریزی بر سطح آن آب ایجاد شده و باعث می شود انعکاس نوری که از تابیدن به روی آن آب لغزان بر دیواری ایجاد شده همانند آن امواج ریز به حرکت در آید. شاعر در اینجا آن حرکات انعکاس نور روی دیوار را به رقص تشبیه کرده و در ادامه ی نواختن کمانچه ی رنگین توسط باران، اشاره کرده که: و آفتاب دامن اش را جمع می کند، با زانوان لخت اش به رقص می آید.
گاهی درخت چنان سبز می شود که تو بی خود از خود پرواز می کنی؛ از خود بی خود شدن و پرواز کردن، اصطلاحی است که به هنگام ذوق و شوق بسیار استفاده می گردد. یعنی از ذوق شدید از خود واقعی مان جدا شده و روحمان به پرواز در می آید (این اصطلاح گاه برای مواقع دعا و عبادت به کار می رود). در اینجا هم به این معنی است که انسان گاه از ذوق فراوان حاصل از دیدن سبزی زیبای درختان بهاری، از خود بی خود شده و روحش به پرواز در می آید. در ادامه گفته شده که "گاهی اما چنان آشفته که تو چون برگی می چرخی و فرو می افتی". این آشفتگی را در واقع به گونه ای به درختان آشفته و برگ ریزان پاییز ربط داده و ما را به آن برگ های خشک پاییزی تشبیه کرده که بی هیچ ذوقی مانند آن برگ ها از دیدن این آشفتگی فرو می ریزیم. این احتمال وجود دارد که منظور شاعر مواقعی بوده که در بهار رگبار و طوفان ایجاد می شود و موجب آشفتگی شاخ و برگ های درختان می گردد.
گاهی فاخته سراغ از چیزی می گیرد که هرگز نبوده هرگز نخواهد بود / گاهی اما زیر طاقی ایمن ایوانی با سکوت اش چنان از چیزی نگهبانی می کند، که انگار همه همان بوده است. این عبارت ها نیز نشان از حالات مختلف فاخته در فصل بهار دارد که گاه بسیار آواز می خواند و سر و صدا راه می اندازد و گاه در سکوت به سر می برد. شاید منظور شاعر از بخش اول این عبارت آن بوده که استمرار آواز خواندن فاخته به این دلیل بوده که هر چه از ما سراغ چیزی را می گرفته، به دلیل غیر موجود بودن آن چیز نتوانستیم نشانی از آن به فاخته بدهیم و در نتیجه فاخته همچنان آواز سر داده و سراغش را می گیرد. همچنین شاعر سکوت و آرام و قرار داشتن فاخته را در سایه ی زیر یک طاق به سکوت یک نگهبان در حین انجام وظیفه تشبیه کرده است.
شاعر چشمک زدن ستاره های چشمک زن در آسمان صاف شب را به فرستادن برقی از ذوق و شادی تشبیه کرده؛ همانند وقتی که یک انسان از روی شادی و شیطنت چشمکی به دیگری می زند. در ادامه نیز به نسیم بهاری اشاره شده که گاه بر اثر شدتش خیلی چیزها همراهش به حرکت در آمده و از جای خود می روند و گاهی نیز بر اثر آرام بودن هوا و عدم وزش باد یا نسیم، همه ی چیز ها در جای خود آرام و قرار دارند.
همه ی این عبارت ها اشاره به انواع حالات هوا، درختان و پرندگان در فصل بهار دارند. در آخر نیز دوباره همان عبارت عنوان شعر "آری بهار همین است" تکرار شده و اثبات می کند که شعر کاملا راجع به فصل بهار است.
ادبیات می تواند هم با علم و هم با هنر ارتباط داشته باشد. این شاخه ی علمی-هنری گونه های متفاوتی دارد. یادگیری و مطالعه ی ادبیات اهداف مختلفی دارد؛ از جمله ی این اهداف عبارتند از: یادگیری لغت و زبان جهت برقراری ارتباط با دیگر انسان ها، خواندن شعر و داستان که خیلی از آنها مفاهیم والایی از عرفان، اخلاقیات، انسانیت و غیره را می رسانند. ادبیات هر کشور و سرزمینی می تواند در ارتباط با فرهنگ ها، آداب و رسوم آن کشور یا سرزمین باشد. پس می توان گفت که یکی دیگر از اهداف خواندن ادبیات، آشنایی با آداب و رسوم و فرهنگ کشورهای مختلف است. مثلا در ادبیات ایران همواره از زنان پیر به عنوان مادربزرگانی مهربان و فهمیده یاد شده؛ در صورتی که در خیلی از گونه های ادبی اروپایی از پیر زن ها به عنوان جادوگرانی ترسناک و بد جنس یاد شده است.
ادبیات گونه ها و اشکال متفاوتی دارد. به همین نسبت از روش های مختلفی هم برای مطالعه ی ادبیات استفاده می شود. این روش ها می توانند شامل روش های عقلی، تجربی و تاریخی باشند. در روش های تجربی معمولا از تجربه ی حسی استفاده می شود و در تجربه ی حسی از حواس پنج گانه به ویژه حس بینایی یا همان مشاهده استفاده می گردد. علوم تجربی علومی هستند که معمولا با ماده سر و کار دارند و در نتیجه از تجربه ی حسی برای ادراک آن مواد استفاده می گردد. مشاهده از آن جهت ویژه ترین حس در یک تجربه است که حتی در تجاربی مانند دیدن رویا که قابل لمس نیست نیز نقش دارد. در مطالعه ی ادبیات از تجارب علمی استفاده می شود. تجربه ای علمی است که تکرار پذیر بوده و ثبات داشته باشد.
علوم عقلی علومی همچون فلسفه، منطق و ریاضیات را گویند که از ادراک و روش عقلی برای مطالعه ی آنها استفاده می شود. از روش تاریخی نیز در مطالعه ی ادبیات به ویژه برای مطالعه راجع به فرهنگ ها استفاده می گردد. در عرفان نیز از این روش ها، خصوصا روش عقلی و گاه تجربی می توان استفاده کرد.
تفاوت بین روشهای تجربی و عقلی در این است که در روش تجربی هر تجربه ای ممکن الوقوع است؛ یعنی هر چیزی را می توان تجربه و نتایجش را بررسی کرد؛ حال آنکه در روش عقلی هر چیزی و نیز هر تجربه ای را با عقل و منطق می سنجند. بنابر این هر تجربه ای از نظر عقل و منطق امکان پذیر نیست.
در بحث های عرفانی اینگونه گویند که هیچ پدیده ای در دنیا بی اراده و خواست خدا امکان پذیر نیست. در بحث های علمی خیلی پدیده ها را بطور قطعی امکان پذیر می دانند؛ حال آنکه اگر بین این بحث ها ارتباطی برقرار سازیم می بینیم همانند موارد مشابه در واقعیت خیلی از پدیده هایی که حتی در علم قطعا وقوع پذیر است در صورت عدم خواست و اراده ی خدا به وقوع نمی پذیرد.
روش های مختلفی نیز برای شناخت ادبیات وجود دارد. این روش ها علاوه بر انواع تجربی، تاریخی و عقلی، انواع دیگری را نیز شامل می شوند: روش های کتابخانه ای و مصاحبه ای از آن جمله اند. روش کتابخانه ای هم عقل و منطق و هم مشاهده و تجربه را به کار می گیرد. در این روش با مطالعه ی فراوان کتاب های مختلف راجع به ادبیات اطلاعات کسب می کنیم. روش مصاحبه ای نیز از طریق پرسش از افراد مطلع این اطلاعات را به دست می دهد. از روش تاریخی می توان برای بررسی زمان به وجود آمدن هر گونه ی ادبی استفاده کرد. همچنین از این روش برای درک مفهوم هر لغت در زمان خود نیز استفاده می گردد. مثلا برای اینکه ما معنی و مفهوم یک لغت خاص را در اشعار حافظ بدانیم یکی از بهترین راه ها مطالعه ی هر چه بیشتر اشعار وی است تا خودمان مفهوم آن لغت را درک کنیم؛ اما از روشی دیگر می توان استفاده کرد و آن اینکه ادبیات دوره ی حافظ را بررسی کنیم و ببینیم که آن لغت خاص در آن زمان به چه معنی به کار می رفته. مثلا در زمان های قدیم واژه ی "شوخ" به معنی چرک به کار می رفته؛ حال آنکه در این زمان به معنی فردی است که زیاد مضاح می کند.
ما، خود نیز می توانیم به سلیقه ی خودمان از روش هایی که برایمان موثر است استفاده کنیم. مثلا می توانیم در موقع خواندن داستان خود را به جای شخصیت های داستان قرار داده و حتی برای هر کدام لحنی جداگانه در نظر بگیریم و اینگونه داستان را بخوانیم. در مورد خواندن شعر نیز می توانیم آن را با صدای بلند و دکلمه وار بخوانیم. در شناخت ادبیات نیز بستگی دارد که کدام یک از روش های گفته شده برایمان موثر تر و قابل اجرا تر باشد.
گفته شد که وقتی با توجه به این روش ها ادبیات و گونه های مختلف آن را در کشورها و سرزمین های مختلف می شناسیم، شناختی از فرهنگ و آداب و رسوم آن کشورها و سرزمین ها بدست می آوریم. پس به همین نسبت با شناخت ادبیات کشورمان شناختی از فرهنگ و آداب و رسوم گذشته و حال کشور خود بدست می آوریم. بدین ترتیب بر اطلاعات و دانسته هایمان راجع به خودمان و پیشینیانمان و همچنین راجع به افراد دیگر کشور ها و سرزمین ها افزوده می گردد.
داستان درخت و دختر، داستانی تخیلی است و اشاره ای به باورها و اعتقادات گروهی از مردم به نفرین کردن و یا نفرین شدن دارد.
نویسنده در ابتدا کلیاتی از موضوع را بیان کرده و سپس به شرح جزئیات آن پرداخته است. در چند پاراگراف آغازین داستان، نویسنده فضا سازی کرده است؛ یعنی فضای داستان و اتفاقات درون آن را به تصویر کشیده است.
تا اواخر داستان، مدام ذکر شده که راز این مادر بزرگ، مادر و دختر بین کلاغ ها رد و بدل می شده و یا کلاغ ها آن را با آدم ها در میان گذاشته اند؛ یا حتی اینکه مادر این راز را در تولد پانزده سالگی دخترش، به او می گوید. با این وجود تا قبل از چند پاراگراف آخر داستان گفته نشده که این راز چیست. این خود می تواند خواننده را تا آخر داستان به خود جلب کند و موجب گردد که شخص خواننده به علت کنجکاوی در این که آن راز چیست، داستان را تا آخر بخواند.
اینکه دختر خانواده تا قبل از پانزده سالگی بی چون و چرا و بی دلیل زندگی متفاوت خودش با دیگران را پذیرفته بود، اشاره به شرایط موجود در جامعه ی واقعی دارد، که خیلی از انسان ها خصوصا در کودکی کورکورانه از هر کسی و یا هر عقیده ای ممکن است پیروی کنند.
در ابتدای داستان به نظر می رسد که این خانواده تنها درخت سیب دنیا را دارند و در این قحطی سیب، می خواهند آن را تنها برای خود نگه دارند تا فقط خودشان از چنین نعمتی بهره مند باشند؛ در حالی که در نهایت معلوم می شود که علت قحطی سیب خود مردم بوده اند که این میوه و درخت آن را طرد کرده اند. این می تواند یادآور این باشد که هیچگاه انسان نباید در مورد چیزی یا کسی، پیش داوری کند. پس این داستان انواعی از تضادهای افکاری و یا پنداری را در اذهان خوانندگان ایجاد می کند.
هر چه بیشتر جریان این داستان پیش می رود، بیشتر به راز مذکور نزدیک می شویم؛ اینکه کار این خانواده ساخت و فروش نقاشی های سیب و یا سیب های شمعی بوده ویا اینکه وظیفه ی اعضای این خانواده حفاظت از تنها درخت سیب بر جای مانده بوده است.
آن خانواده کلاغ ها را دوست خود می دانستند، اما معلوم می شود که این کلاغ ها در کمین سیب نشسته اند و در واقع به دوستان خود وفادار نیستند. این مورد به این حقیقت اشاره می کند که انسان موجودی اجتماعی بوده و گاه در شرایطی که تنها است و هیچ انسان دیگری در کنار او نیست، از هر موجود زنده ای در کنار خود لذت برده و با آن رابطه ی دوستانه برقرار می کند.
اینکه نوشته شده :" يك روز كه تقويم را ورق زدم، ديدم كه به چهل سالگی نزديك شدهام و مامان شصت ساله ومامانبزرگ هشتاد ساله است." بیان کننده ی نوعی ارتباط میان مادر بزرگ، مادر، دختر و سن آن ها با درخت سیب دارد. چون درخت سیب هر بیست سال یک بار، یک سیب می دهد و فاصله ی سنی این سه عضو خانواده نیز بیست سال است؛ (هر نسل با نسل قبلی یا بعدی خود).
در چند پاراگراف آخر، رمز و راز داستان و زندگی عجیب این خانواده ی عجیب، آشکار می گردد و تاثیری عالی بر عواطف و افکار خواننده می گذارد.
این خانواده زندگی معمولی داشته و اعضای آن با نشان دادن ظاهر زندگی خود مانند زندگی سایرین، سعی داشته اند خود را مانند دیگران نشان دهند تا کسی به راز و اصل وجودی آنها پی نبرد.
تضادی در این داستان به کار رفته است و آن اینکه در عین حال که مادر بزرگ، مادر و دختر از آشکار شدن راز خود و اینکه دیگران بفهمند که آنها درخت سیب دارند، هراس داشتند، به فروش شال هایی با طرح سیب، یا سیب های شمعی و نقاشی های سیب می پرداختند؛ و گفته شده که این چیزها فروش خوبی نیز داشته است و یا کتابی که دختر راجع به سیب نوشته بوده، موجب گردیده مردم سیب و درخت آن را به یاد آورند. در حالی که معمولا در دنیای واقع افراد و گروه هایی که مخالف چیزی یا عقیده ای هستند، از هرگونه یادآوری آن جلوگیری می کنند. مثلا افرادی که با دیانتی مخالفت دارند، از انتشار کتاب هایی که راجع به عقاید پیروان آن دین است، جلوگیری می کنند و یا به هر راه دیگر جهت فراموش شدن آن دیانت برای همه ی مردم، متوصل می گردند.
این داستان گرچه یک افسانه است اما اشاره ای به شرایط موجود در دنیای واقعی نیز دارد. مثلا همین که شرایط سخت و خشونت بار جامعه به انسان ها اجازه نمی دهد که حرف دلشان را به شکل صریح بیان کنند و مدام از ترس طرد شدن توسط دیگران به پنهان کردن حقیقت زندگی و افکار و عقاید خود می پردازند و زندگی آنها نیز برای دیگران همچون یک راز آشکار نشدنی محسوب می گردد.
هنر مجموعهای از آثار یا فرآیندهای ساخت انسان است که در جهت اثرگذاری بر عواطف، احساسات و هوش انسانی و یا به منظور انتقال یک معنا یا مفهوم خلق میشوند. (1)
علم ساختاری است برای تولید و ساماندهی دانش دربارهٔ جهان طبیعی در قالب توضیحها و پیشبینیهای آزمایششدنی. به طور کلی اطلاعات مجموعه ای از دادههای خام و پردازش نشده است. پردازش اطلاعات، تولید علم می کند، و علمی که روشش تجربی و نتایجش آزمون پذیر و موضوعش جهان خارج باشد، علم تجربی است. در معنایی خاص، واژه علم ممکن است به معنای علم تجربی به کار رود؛ که برای مثال می توان به کاربرد علم در ترکیب فلسفه علم اشاره نمود. (2)
در واقع هنر هر آن چیزی است که بر روح و عواطف و احساسات انسان تاثیر می گذارد؛ و علم به شناخت هر چیز موجودی گویند، خواه طبیعی باشد، خواه غیر طبیعی یا ماوراء الطبیعی. چه علم و چه هنر، معنا و مفهوم خاصی را بیان داشته و انتقال می دهند. پس این می تواند یک وجه تشابه میان علم و هنر باشد.
هنر رشته ها و شاخه های مختلفی دارد؛ از جمله: نقاشی، خوشنویسی، طراحی، مجسمه سازی، معماری، موسیقی و ... ، که یادگیری هر یک از این رشته های هنری و تخصص در آنها، نوعی آموختن علم است؛ زیرا علم شناخت و یادگیری هر چیز موجودی است. علم بر دانسته ها و هوش و خلاقیت ما می افزاید ولی تاثیری بر روحیات، احساسات و عواطف ما نمی گذارد. هنر تاثیری فوق العاده بر روحیات، احساسات و عواطف ما می گذارد و نیز با زبان خود معنا و مفهوم خاصی را بیان می دارد. از بعضی روش های هنری، در بیان علم استفاده می شود. مثلا از هنر خوشنویسی برای نوشتن آثار علمی استفاده می گردد. برخی چیزها مخلوطی یکپارچه از علم و هنر هستند. مثلا رشته ی معماری، جزو رشته های علمی مهندسی است و به ریاضیات قوی نیازمند است؛ ولی در عمل برای طراحی یک ماکت، ساختمان و یا یک دکور، علاوه بر محاسبات ریاضی، از هنر استفاده می شود. این رشته به هنر و خلاقیتی فوق العاده نیاز دارد.
ادبیات را می توان نوعی علم دانست، زیرا ما را با مطالبی جدید آشنا می سازد و آنها را به ما می آموزد. مثلا شاخه ی صرف و نحوی ادبیات به ما می آموزد که از چه واژه ها، ضمایر و یا قواعدی برای سخن گفتن یا نوشتن چیزی استفاده کنیم. همچنین علم ادبیات به ما روش های هر گونه نوشتن را، از جمله: انواع نامه نگاری، انشا نویسی، شعر سرایی، داستان نویسی و... می آموزد.
برخی از شاخه های علوم، نظری هستند که می توان گفت این علوم تجربی نیز هستند؛ چه که چنین علومی عبارتند از شناخت هر چیز موجودی که این شناخت از طریق مشاهده، آزمایش و تجربه کسب شود. مثلا ما پدیده ای را در طبیعت می بینیم و فرضیه ای راجع به آن در ذهن خود می پروریم و بعد با آزمایش های مناسب، آن مشاهدات و فرضیات را تجربه می کنیم و اگر فرضیه ی ما اثبات شد، آن را به صورت یک نظریه یا تئوری جدید بیان می کنیم.
برخی دیگر از شاخه های علوم، تئوریک هستند. یعنی ما فقط شناختی راجع به مسأله ای می یابیم ولی ممکن است از آن شناخت نتوانیم در عمل استفاده کنیم. گاه برخی از نظریات علمی نیز به صورت یک تئوری غیر قابل مشاهده و آزمایش بیان می شوند، مانند نظریه ی نسبیت انیشتین.
برخی از علوم را در دسته ی علوم انسانی قرار می دهند. این علوم مربوط به مسائل انسانی، روح و روان است. در دسته بندی های عمومی و رایج، ادبیات در دسته ی علوم انسانی قرار می گیرد. علومی همچون فلسفه، منطق، روانشناسی، حقوق و ... نیز در این دسته قرار دارند. علومی همچون فلسفه، منطق و ریاضیات از علوم منطقی هستند که اغلب به صورت تئوریک بیان می شوند.
ادبیات در حقیقت یک علم ادبی است. این علم بر فرهنگ، ادب و دانش کلی ما می افزاید. قوانین صرف و نحوی آن در سخنگویی و نگارندگی کاربرد دارد و این قوانین مانند تئوری های ریاضی نیستند که قابل رد یا تایید از سوی فرد خاصی باشند؛ یعنی در زمانی عده ای از افراد این قواعد صرف و نحوی را وضع کرده اند و مورد استفاده قرار داده اند و این جریان نسل به نسل ادامه یافته و فقط متناسب با تغییر فرهنگ ها تغییراتی یافته که آن تغییرات نیز مورد قبول و تحت استفاده ی همه ی مردم قرار دارند. مثلا یک واژه مثل شوخ که در گذشته به معنای چرک به کار می رفته، هم اکنون به معنای فردی است که باعث خنده و شادی دیگران می شود و شوخ طبع است. همه ی مردم این معنای جدید را به کار می برند و کاری به معنای گذشته ی این واژه ندارند.
ادبیات را یک هنر نیز می توان دانست. پیش از این گفتیم که هنر هر چیزی را گویند که بتواند بر روحیات، عواطف و احساسات ما تاثیر بگذارد. شعر، داستان، نثر ادبی و خیلی دیگر از انواع ادبی، تاثیری فوق العاده بر عواطف و احساسات ما می گذارند. مثلا یک داستان ممکن است به گونه ای نگاشته و یا بیان شود که خواننده یا شنونده، خود را در آن داستان بیابد و لحظه لحظه ی آن را با درکی عمیق و حقیقی هضم کند. همچنین یک شعر با عناصر و آرایه های خیال، مبالغه، تضاد و ... ذهن و احساس انسان را به سوی خود متوجه می سازد. پس ادبیات را هم می توان یک علم دانست و هم یک هنر.
در ضمن خیلی از هنر ها می توانند زبان علم ادبیات باشند. مثلا می توان اشعار شعرای بزرگ را به صورت آواز همراه با تصنیف و موسیقی خواند. ویا خیلی وقت ها از هنر نقاشی برای بیان برخی مفاهیم علمی استفاده می شود؛ که در آن مباحث علمی نیز از علم نگارندگی استفاده شده، که مربوط به ادبیات است.
منابع:
(1)- برگرفته از :
http://fa.wikipedia.org/wiki/هنر
(2)- برگرفته از :
http://fa.wikipedia.org/wiki/علمعنوان شعر - به فردا- می تواند این را برساند که نگاه شاعر به سوی آینده است و حتی لحن او می تواند نشان از امید شاعر به آینده داشته باشد.
گلگشت به معنای عزیز بودن و یا عزیز شدن است؛ که البته با توجه به ادامه ی شعر به نظر می رسد در اینجا این واژه به معنای عزیز و آسوده و سربلند گشتن است. شاعر مخاطبان خود را دوستان و رفیقان خود ذکر کرده و از آنها خواسته که به خاطر عزت و سربلندی و آسودگی جوانان امروز، یاد او و انسان های همانند او را زنده داشته و فراموش نکنند، که آنها چنین سرمایه ای را برای جوانان به ارمغان آورده اند.
اگر این شعر را چندین بار بخوانیم، متوجه خواهیم شد که با توجه به عبارت های حصار ساکت زندان و طلسم پاسداران فسون، منظور شاعر از ظلمت شب، سختی دوره ی زندان یا دوره ای همانند دوره ی جنگ است که از لحاظ سختی و همچنین غم و اندوه حاکم بر آن زمان، آن را به ظلمت شب تشبیه کرده است. همچنین منظور وی از خفّاش خون آشام، همان پاسداران است و زیر بال وحشی خفاش خون آشام می تواند اشاره ای به قرار داشتن در زیر شکنجه های پاسداران باشد. با توجه به چند مصراع آخر شعر، منظور از صبح روشن یاد و خاطره ی شاعر و امثال او است که در آنچنان وضعیتی چطور از خود و ارزش های خود دفاع کرده اند.
شاعر علت تقاضای خود در ابتدای شعر را می گوید: که در آن شرایط سخت و وحشتناک با وجود آنچنان پاسداران خشن و خونخواری و نیز در زیر شکنجه های آنان، یاد و خاطره ی با ارزش خود را برای آیندگان به نیکی گذاشتند. شاعر از تضاد آشکار میان شب و روز استفاده کرده تا نشان دهد که افراد بزرگ و آزاده در سخت ترین شرایط و شکنجه ها باز هم از ارزش های خود و امثال خود دفاع و حمایت می کند؛ پس یاد و خاطره ی آنها مانند صبح روشن و زیباست. در واقع منظور شاعر از ( نشاندیم این نگین صبح روشن را / به روی پایۀ انگشتر فردا )، این است که یاد و خاطره ی افرادی مانند شهدا و آزادگان همچون نگینی زیبا و با ارزش، زینت آینده و زندگی آیندگان می شود و همیشه یادشان زنده می ماند.
در ادامه شاعر اشاره می کند که در آن زمان حصار و دیواره های زندان که زندانیان را جدا از زندگی بیرون از این حصار می کرده و اجازه ی سر دادن آوازها و شعارهای زندگی را به آنها نمی داده است ( یعنی اجازه ی راحت زندگی کردن را به آنها نمی داده) و نیز رنجی که بر آنها غالب بوده و مانند کوره ای داغ و سوزان بدنشان را همچون آهن پاره هایی می گداخته و می سوزانده، هیچ تأثیری بر روی آنها نداشته است. ساکت و نغمه نوعی تضاد با یکدیگر دارند و شاعر از این تضاد استفاده کرده تا بگوید که این حصار، نغمه ها و آوازهای زندانیان را خفه می کند. در اینجا پاسداران به افرادی افسونگر و جادوگر تشبیه شده اند و گفته شده که طلسم و جادوی آنها که همان حصار ساکت و شکنجه های وحشتناک بوده، نتوانسته تأثیری بر روی آن آزادگان داشته باشد. چنانکه خود شاعر نیز می گوید که در چنین شرایطی هیچ یک از ما روی عقاید و ارزش هایمان پای نگذاشته و قدم در راه دشمن نگذاشتیم.
وقتی به ( و این صبحی که می خندد به روی بام هاتان / و این نوشی که میجوشد درون جام هاتان / گواه ماست، ای یاران! / گواه پایمردی های ما / گواه عزم ما / کز رزم ها جانانه تر شد. ) می رسیم، به نظر می آید که منظور از صبح روشن می تواند زندگی راحت و شیرینی باشد که در اثر رشادت ها و فداکاری های آن آزادگان برای آیندگان فراهم آمده است. پس این بخش از شعر را می توان به این صورت معنا کرد: این زندگی آسوده و راحت و شیرینی که اکنون شما دارید، یادگاری از ما و رشادت های ماست، ای دوستان! یعنی به خاطر رشادت ها و فداکاری های ما زندگی امروز شما اینقدر زیبا و آرام است. پس این زندگی مدیون پایمردی ها و عزم ماست که از همه ی رزم های دیگر والاتر بوده و خاطره اش همیشه باقی خواهد ماند.
مفهوم لغوی ادبیات از ریشه دو حرف "دب " گرفته شده است که در لغت نامه دهخدا بدین صورت معنی شده است، دانشهای متعلق به ادب. علوم ادبی. اثر ادبی. در اصطلاح، ادبیات نام دانشی است که در قدیم شامل علومی چون لغت، صرف، نحو، معانی، بیان، بدیع، عروض ، قافیه، قوانین و خط بوده است. ادب یکی از مشتقات واژه ادبیات است. ادب لغتی است معرب از فارسی. برخی افراد در فارسی، ادب را فرهنگ نیز ترجمه کرده اند و میگویند ادب یا فرهنگ همان دانش است که با علم فرق چندانی ندارد. اما ادب در معنی اصطلاحی آن حس معاشرت، طور پسندیده، اخلاق حسنه و طریقه ی شایسته می باشد.
ادبیات از چهار عنصر عاطفه، معنا، اسلوب و خیال تشکیل شده است. بنابرین یک قطعه ادبی از هر نوع که باشد شامل این چهار عنصر است. فقط در بعضی از اشکال آن ممکن است به یک عنصر بیشتر نیاز باشد و به دیگری کمتر. هر یک از عناصر متن به شکلی هستند که با جدا کردن و شناسایی همین اشکال می توان یک متن ادبی را از متن غیر ادبی جدا کرد و تشخیص داد. نظر شخصی من این است که معنا عنصر ادبی بسیار مهمی است؛ چه که در تمامی انواع ادبیات، هر کدام از عناصر میزان اهمیتشان متغیر است ولی معنا همیشه مهم است و هر متن ادبی باید معنا و مفهوم والایی داشته باشد. عاطفه نیز عنصری است که هر جا به کار رود، روحیات و احساسات فرد خواننده یا شنونده را تحت تاثیر قرار می دهد.
اشکال ظاهری
رایج در ادبیات به دو دسته کلی نظم و نثر تقسیم میشوند که هر کدام
شامل قسمتهای دیگری هستند. نظم و شعر به صورت قالبهای غزل، قصیده، مثنوی،
قطعه، شعر نو و ... دیده می شود و نثر به صورت انواع ساده، مسجع و متکلف
تقسیم بندی شده است. اگر از عناصر
فنی و ظاهری شعر بگذریم،زمینه ی معنوی شعر،حاصل تجربه ی عاطفی یا اندیشه وخیالی است
که شاعر در آفرینش شعر خود به کار گرفته است. ادبیات از جهات درونمایه و محتوا به
انواع اصلی زیر تقسیم می شود:
حماسی، غنایی، مدحی، تعلیمی، دینی، انتقادی، مرثیه، وصفی، قصصی، مناظره، عامیانه و محلی
شاید تفاوت اشکال رایج ادبی و انواع ادبی در این باشد که نظم و نثر دو شکل کلی از ادبیات هستند؛ به طوری که هر کدام از انواع مختلف ادبیات به یکی از این دو شکل یا هر دوی آنها وجود دارند. چنانچه در مثال نوع حماسی ادبی هم آثاری به شعر هست و هم نظم. می توان گفت که اشکال ادبی به طرز ارائه ی انواع ادبی مربوط می شود.
از میان دو شکل نظم و نثر، امروزه بیشتر شکل نثر به کار می رود؛ چه که بیشتر کتاب های امروزی و نیز مجله ها و روزنامه ها به شکل نثر هستند و کمتر شکل نظم به چشم می خورد. از میان انواع ادبی نیز امروزه بیشتر نوع انتقادی و گاه وصفی به کار می رود و علت آن شرایط حاکم بر بسیاری از جوامع امروزی است.
می توان گفت ادبیات مجموعه ای از علومی چون لغت، صرف، نحو، معانی، بیان، بدیع، عروض ، قافیه، قوانین و خط بوده است که بتواند به یاری عناصری چون معنا، عاطفه، اسلوب و خیال، ذهن، روح و احساسات و عواطف فرد خواننده را تحت تاثیر قرار دهد؛ و نیز ادبیات هر کشور و سرزمینی بخشی از فرهنگ و ملیت آن را به تصویر می کشد؛ همانطور که شاهنامه خیلی از سنت ها، فرهنگ ها و آداب و رسوم گذشته ی ایران را به تصویر می کشد.
منابع:
http://sepanta-minoo.persianblog.ir/post/11
http://sarapoem.persiangig.com/link7/adabiyateomumi4.htm
حقیقت و عشق دو روی یک سکه اند؛ تا زمانی که عشق هست، حقیقت جویی هست و مادامی که حقیقت در مقابل کذب و دروغ وجود دارد، عشق آشکارترین نور در تاریکی هاست.